تبليغاتX
استوره
ادبیات - شعر

بچّه ها چه مي دانند

بزرگ تر كه

حرفش را نزن!

ـ اتوبوس

ا تو  بو س

ـ در حال

دَ ر حا لِ

 

ـ حركت

حَر كَت

هر جا دلتان مي خواهد

نقطه سر خط.

و دوباره سوار اين اتوبوس

ا تو بوس

 

 

 

و سارايي كه اين همه سال

لاي كتاب فارسي

از بس كه وقت ندارد نمي ميرد.

وگرنه زني كه شماره شناسنامه اَش را نمي داند

و قبلاً هم چند بار

در خيابان درّوس مرده بود

از رگ گردن به تو نزديك تر نيست ( نباشد )

اصلاً قراراست

اين سايه مال شما باشد

دنبالت راه بيفتد

در صحنه اي صندلي

و كمي لبخند تعارف كند

و بعد صندلي كه چه عرض كنم

چراغ هم چراغ را نمی بیند .

 

تو هي خواب مي بيني

 

يك شانه

و دختري كه با لهجه ي محلي دوستت دارد.

 

 

 

 

پا نوشت:

چوب معلم ار بود كه هيچ وقت نبود  بر سر باباي تخته سياه. بـ ا بـ ا  تـ كـ ه  تـ كـ ه   شده بود صداي گريه ي محبوبه هم مي آمد امّا براي اتوبوس چه فرق می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط محمد لوطیج  |