تبليغاتX
استوره
ادبیات - شعر

 

 

(...)

 

یادم نمی رود که برای دوست داشتنت چه قدر بچه بودم

حالاآنقدر بزرگ شدم که نیامدنت رامی فهمم

 

(...)

 

فنجان قهوه را که بر گردانی

موهای مشگی

موهای کاملا مشکی

نمی دانم شبیه همین اسمهای یکد یگر بود

 

قبول دارم که بد جایی پیاده شدیم

قایق ایستاده بود

ماهی ها در آب نبودند

و همه چیز به انتهای کوچه شباهت داشت

به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا که دوستت دارم

که نتوانستم عاشقت نشوم

 

 

صبح علی الطلوع

با موهای مشگی

موهای کاملا مشکی

یادت باشد کسی مارا کنار باجه ندیده

وتمام پیاده روها که در ما پیاده می شدند

تاکید می کنم

زمین لیاقت نشستن تو را نداشت

(واین شامل فرض ها ونامه ها هم می شود)

 

 

سلام

سلام سبز دوست داشتنی

سلام مرا به نارنج های کوچه

برسانیدوازقول من متاسف باشید که به خود کشی فکر میکردم. واینکه نامه ام چیزهایی به یادت آورده مثلا اینکه 21 سالگی بدون چشمهای عسلی اصلا نمی چسبد که نتوانستم مثل تابلوهای بین راه سفر خوشی برای شما آرزو کنم .

 

 

 

(...)

 

نه !

نترس !

گفتم که باید کاسه ای زیر تفاهم قتل و  قابیل باشد

خوابش را نمی دیدی

خدا هم دست روی دست گذاشته

وتا انقلاب مهدی

 

نه !

نترس !

شلیک نکن!

گفتم که خیلی چیز ها عوض شده

حتی این چاقوی دسته برنجی زنجان

نه!

نترس !

این چاقو با حروف دوازده مروارید

حتی دسته اش را نمی برد

 

گاهی مواقع دوش آب سرد مفید تر از رگبار است

برای گریه هم همیشه اتاقی هست

و یک صندلی خالی

که تعارف نشستن را پس می زند

لطفا در (درب) را

درها بسته باشند بسته ترند

برای غروب هم فکری میکنیم

 

 

فعلا نتایج را یادداشت کنید

رسینگ سانتاندرز 1           ناتینگهام فارست2

اف ث بارسلونا 2              اتلیتکو بیلبا ئو1

 

نمی توانستم مهربان نباشم

وقتی احتمال هر احتمالی قوت داشت .

 

باید از همه متشکر باشم

ازشما که دیازپام و مونتانا را در دسترس می گذارید

ازشما که نیم کتی در راهروی دادگاه خانواده تعبیه می کنید

ازشما که دخیل سبز مرا از سقا نپار پهنه کلا باز می کنید

ازاذان موذن زاده اردبیلی

واتوبوسهایی که تهران را به شمال و بالعکس می برند

(آخر همه دارند از فرار بر می گردند

حتی از ماهی قرمز وعروسک هم

از پشته پشته مادر و فداکاری

ازهرچه هرجا هربا

ازتمام هرهای دنیا.

 

(...)

 

  چه فرق می کند

چه کسی پدرم را درآورده باشد

اصل مطلب این است که من

من عاشق نشدم تا خیابان های آمل یکدیگر راقطع کنند

وعقربه های ساعت

راستش را بخواهی

صبح که پاشدم

دیدم که نیستم

 

 

دیدم که دلم به دکمه ی پیراهنی گیر کرده

نمی تواند به ظرف های نشسته نگاه کند

نمی تواندهمین جور درخیال خودش شاعر نباشد

 

اصلا نمی تواند بعضی اسم ها را تکرارکند

وترا     که مرتب گم می شوی

درخانه های قدیمی

که حوض ماهی دارند

ودق الباب  زنانه/ مردانه

 

درفروشگاه هایی که بدون ما هم باز می مانند

فی البداهه بودنم روی دستم باد کرده

وکارم از دلتنگی ومحض رضای خدا

حتی ساعت از ساعت گذشته است

 

 

احتیاط اقوی این است

که بر سر دراین خانه بنویسید

مردی ،  مردی

بنویسیدکه مردی در رگ های شما جریان دارد

ومی تواند ازتمام زن های  دنیا

زن سبزه رورا

 

 

 

نه !

این بارهم نبوسیده گمش کردم .

 

 

 

                                                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:9  توسط محمد لوطیج  | 

 

 

به وبلاگ محمد لوطیج خوش آمدید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:56  توسط محمد لوطیج  |