دغدغه
محرومیت جنسی مخاطب یا مولف
بعد از فضای نسبتا باز سیاسی دهه ی هفتاد ، به نظر می رسید بهره گیری از تمایلات جنسی می تواند محمل تازه ای برای ذهن محروم خواننده ی ایرانی باشد (شد) چرا که حتی مخاطبان حرفه ای ادبیات هم در بدویت جنسی قرار دارند. البته این سخن بدین معنا نیست که پیش از این چنین شعر هایی نبوده است ...شعر های زیادی در سال های اخیر در حافظه ها رسوب کردند که با شم تاریخی سرایندگانشان ، محرومیت جنسی مخاطب ایرانی را نشانه گرفتند ...سرایش این شعر ها ادامه دارد چرا که هنوز فضای فرهنگی ایران مملو از ناکامی های جنسی است . می گویید نه !... به قضیه ی فیلم و عکس زهرا امیر ابراهیمی بیاندیشید ... تا آن جایی که من می دانم تقریبا تمام دوستانی که اهل ادب هستند و دغدغه ی فرهنگی دارند این فیلم و عکس ها را به هر طریقی شده ، دیدند (درباره ی این قضیه فقط می توانم بگویم که می تواند برای همه ی پیش بیاید ) اما بحث من حرف دیگری است ...اصلا بی خیال
شعر...
فرض کن تمام روز مجبور باشی
به دیوار های روبرو نگاه کنی و
کاشی ها را بشماری.
آرزوی پنجاه و هفت و چای داغ روی میز
و عینکی که دوست نزدیک چشم های توست
ویا جمعه هایی که جمع و
جمعه می شوند.
فعلا همین
قول می دهم در شعر بعدی
نقش بهتری برایت کنار بگذارم .
ربطی به شعر و خواننده ی ....
که تو باشی ندارد
این که زنم گیسوانش را گم می کند
ویادش می رود
وقتی صاعقه خواب است
آهسته رد شود
اما باور کنید
عین علامت تعجبی که طول یک جمله ی بی معنی را پیاده می دود
هر شب
از عروسی جن ها برمی گردد
با باغی از شکوفه ی هلو
بر خرابه ی شانه هایش
امضاء محفوظ
سالیا (نیزا صبر به روز شد)
دو شعر از محمد لوطیج
(....)
این روز ها حالم بهتر است
دیگر خواب تریبون نمی بینم
جوانی که نه !
گل هایی مصنوعی می خرم
وبا شماره های هفت رقمی
برای تنهایی ام
نقشه ای می کشم
که خیابان هایش به اسم تو باشد.
گل پوچ
گل پوچ
وهی پوچ باشد
که پشت دستت بزنم .
(...)
رّّّد چند گلوله روی جگر زن
سرنوشت برف نباریده ای را
در چشم بسته ات ، پشت نویسی می کرد .
چقدر بی جاذبه شدی ؟
مثل روز نامه ای که صفحه ی حوادث ندارد
بی جاذبه شدی .
این بار که بیایی قدت بلند تر شده
و جدی حدی باور داری
چهار از سه کوچک تر است .
راستی بوی جوی موی...
زبانم نمی چرخد یک ِقر کمر بیاید ودوستت
حتماً ندارد
که حتی نگاهی به سیب کد ئینه ای که حوا را .
و موهات را بکشم دنبال خودم تا
هویزه ی هفتا د و دو مهمان خانه ای بود
که نمی گذاشت مرخصی های شهری ام را به تو فکر کنم
به فردا و بلندی موهایت
وعسلی که در چشم های تو
قاتی صدای استکان های مجلس ختمم
" فبأیِِ ِ آ لاءِ ربّکما تکذّ بان "
تا به خودم بیایم از پل گذشته و
فرشته ای شبیه خواهر تازگی هایم
که هی مونتانا از لبم بر می داشت
گم شد میان زن و شوهر هایی که هر روز ، هر روز
" با آوازی یک دست ، یک دست "
و دست دیگرش پشت ترافیک گریه
جلوی عطسه ی ترا می گیرد
که در چای نیم خورده ام نیفتی .
اصلا بیا بازی دیگری شروع کنیم
هر که سنگش دور تر، آرش باشد
که چند قالب یخ ، برای ماهی های خزر ببرد
وجمعه بازار رشت
دنبال یوسف ارزانی بگردد
که مرخصی های شهری اش را .
( نه ! ذلیخا ی ما آن قدر ها هم دیوانه نیست )
چقدر مُردی و فکر کردی فقط فشارت افتاده .
چِت شده بچه ؟
چرا انار را سفید می کشی ؟
همیشه که نمی تواند ظهر پنج شنبه باشد
چرا فکر می کنی دوشنبه .
وهی سکته می افتد :
- آقا امضای شما ISO 9002 ندارد
تازه اشکال وزنی شما
رشد گیاه را کند تر می کند
ونمی تواند با جلال الدین رومی ، رقص و آتش و مفاعلن
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
می باشدو می باشد و می باشدو می
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی
و هیجده روز تمام با زن مرده اش خوابید
(روی این صحنه صدای گنجشک بگذارید )