برای نیزا صبر و...
سه شنبه اول اردیبهشت است
ابر ها شبیه رویا نیستند
نه چشم کسی را پنهان می کنند
ونه پنهانی چشم کسی را .
این زلزله لابد عاشقت شده
که هی نشسته ات را می لرزاند
- پسا ساختارت ...
اذان می زنند
باران می بارد
کوچه دارد بر می گردد ( برگشت )
شیر یارانه ای می فروشند رایانه ی قسطی
سه شنبه اول اردیبهشت است
ومن قبلا مرده بودم
اصلا پیش از آن که خمپاره های روسی
ترکش هفتاد و دوم در سرم وول می خورد
درست روی پیشانی بندی که قرار بود سهم مرا بیشتر کند
که به اول زمین برگردیم .
دفتر تلفن همراهم نبود
وهرکس که می رسید
مخصوصا خمپاره های روسی با اچ آی وی مثبت .
قدمم نمی زند که بروم
عضلاتم از هم باز شده م ح م د ل وط ی ج
دو انگشت به هم چسبیده ات را می چسبانی به سنگی که از هم باز شده راه می رود در جیغ زنی که تر ا از زیر قرآن رد کرده بود
غروب ، شنبه ، خیابان مهدیه
بد جوری به دوستت دارم افتادیم
آمل چاق تر شده بود
- آقا مستقیم از کدوم طرف می رن ؟
قدمم نمی زند که بروم .
مرگ لخت لخت شد
تو طفره می رفتی
در کورتاژ اول هرچه پرتقال شمال را سقط کردی
در زدم برگشتم در زدم برگشتم
تو طفره می رفتی
درزدم بر/ قدمم نمی زند که بر گردم
در زدم بر / نه مست نیستم
شیمیایی هم نشدم
روده هایم را در جنگ قبلی جا گذاشتم
عقلم ولی .
حق داری باور نکنی
مردی که صدای گاو دارد
می زنم دارد
تخت خواب یک نفره دارد
از مانع اول اسب می شود
درست روبروی همین روبرو
در قاب زن دیگری که کتاب هایش را به کوچه می ریزد
هی شکسته می شود که نوشته شود
راوی می گوید اولین مردی بود که لب به خنده گشود ، سنگ شد
دومی چهل شب چارشنبه موی گربه و ناخن تو را آتش زد
وسومی چهل شب دیگر ماه را همین جوری نگه داشته اند اون بالا
پیام بازر گانی
دو – سه هزار شاعر از درد خوانده نشدن مدام رنج می برند
از خواننده ی احتمالی دعوت می /
می رود
درست همین جا که قرار است دستت را بگیرم / برق می رود
دوباره پرسیدیم
_ سه شنبه اول اردیبهشت است
گیلاس ها قرمز تر از پارسالند
حالا دیگر پیشانی بند تا انقلاب مهدی برای خودش مردی شده
وما که خنثی کردن این مین ها را نمی دانستیم
_ گرومب
دوست علف خوارم ساعتی با هجده عقربه ساخته
که ساعت دقیق تمام انفجار ها را منفجر می کند
_ گرومب
معشوق رمانتیک من !
چه رعدی و برقی دارد این برهنگی ؟
صدای شکستن دنده هایم را شنیدی ؟
خلاصه زمین از رفتن می ایستد
وما را پیاده می کند در یک قبرستان دور
یکی نیست تا ته کوچه نگاهمان کند
کاسه ای ، آب دهانش را ، بدرقه ای .
اولش زمستان بود
شما حتما به خاطر دارید
استکان هرزه ای که دست به دست می شد
_ غلُوّ می فرمایید قربان !
ما کجا و خال هندو کجا ؟
حتما سوء تفاهمی شده
مثلا همین افتخار ( افت – خار )
حالا که کسی نیامده سراغ مرا می گیرد
شما هم که ماشاءالله پشت این مگروفون
مجال عطسه به کسی نمی دهید...
_ یکی این متن را از برق بکشد
دارد همین جور برای خودش
تیمارستان را بر می دارد و فرار
در زنبیلی رنگ
در زنبیلی عکس چند شاعر جوان
سرطان حنجره نقاشی می کند .