تبليغاتX
استوره
ادبیات - شعر

 

    شوق و اشتياق ديدار با كتاب هاي تازه وديدن آن همه آدم كه براي كتاب جمع شده اند ، شوق نادري است كه هر ساله در چنين روزهايي خيلي ها را به تهران مي كشاند . هرچند ديدن قيمت كتاب ها ، حسرتي را به دنبال دارد وَ .

رفتيم . ديديم . خريديم وَ .

با  بيست - سي جلد كتاب مهمان يكي از آشنايان بوديم . آن چه مايه ي اين نوشتار شده ، برخورد ميزبان با كتاب هاي همراه ما بود . پدر خانواده مردي پنجاه ساله و كارمند يك موسسه ي معتبر پژوهشي دولتي است . نگاه كنجكاو او سر ذوقم آورد . اما بعد از ورق زدن چند كتاب كه متاسفانه عكسي نداشتند سوال هاي سرزنش آميزي داشت :

چقدر براي اين كتاب ها پول داديد ؟

خواندن اين ها به موقعيت شغلي شما كمك مي كند . ؟

از خواندن اين كتاب ها چقدر گيرتان مي آيد ؟

مي شود بعد از خواندن آنها را فروخت ؟

و بعد كه جواب هاي من قانعش نكرد ،  از قفسه اي كه چند عروسك و... در آن به خواب رفته بودند ، كتابي را آورد ( تنها كتاب خانه شان بود ) و تعريف مي كرد كه پشت چراغ قرمز ، مرد محترمي از ما خواست از او كتاب بخريم . دلم سوخت و اين كتاب را 7 هزار تومن خريدم ( با تاكيد چند باره بر قيمت كتاب ) . وقتي به او گفتم كتاب ديوان يكي از شاعران دوره ي قاجار است ، انگار كه عتيقه اي خريده باشد گفت : پس ضرر نكرديم .

ميز بان ادامه داد : به اساتيد و پژوهشگران ! اداره ي ما كارت خريد كتاب مي دهند . همه شان كارت را مي فروشند . اعتبار كارت 60 هزار تومن است و آنها 30 هزار تومن مي فروشند .مي خواهيد براي شما بگيرم ؟

پرسيدم : اين اساتيد محترم ! حتي كتاب رايگان هم نمي خواهند ؟

پاسخ معلوم است : مشكلات زندگي ، اجاره خانه و ....

و بعد به چند نفر از اين اساتيد زنگ زد . از شانس بد ما همه ي اساتيد فروخته بودند .

دختر خانواده كه دانشجوي زبان انگليسي است ،پس از تورقي كوتاه  گفت : عجب حوصله اي ! من حتي كتاب هاي درسي ام را نمي خوانم تا . و از تنها برخورد نزديكش با هنر و مهم ترين اتفاق زندگي اش در ماه هاي اخير  برايمان گفت : پشت چراغ قرمز ( به نقش چراغ قرمز در زندگي امروز توجه كنيد )  ايرج نوذري ( بازيگر ) را ديدم . با هيجان زايد الوصفي تعريف مي كرد . ماشينش دقيقا كنار ماشين ما بود .  خيلي نزديك بود . نگاهش كردم و خنديدم . او هم خنديد ...

مهمان گفتگوي ويژه ي خبري شبكه چهار تلويزيون در باره اهميت ترويج فرهنگ كتاب خواني حرف مي زد وَ .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:12  توسط محمد لوطیج  |